
چو دست بر سر زلفش زنم بتاب رود
ور آشتی طلبم با سر عتاب رود
طریق عشق پرآشوب و فتنه است ای دل
بیفتد آنکه در این راه با شتاب رود
گدایی در جانان به سلطنت مفروش
کسی ز سایه این در بآفتاب رود
سواد نامه موی سیاه چون طی شد
بیاض کم نشود گر صد انتخاب رود
حجاب راه تویی حافظ از میان برخیز
خوشا کسی که درین راه بی حجاب رود.


روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم...


|
دلا لعنت به تو باد که دل بردی زدست و رها کردی دل بی تاب ما را غم عشقت به دل دارم که عاشق را دوایی نیست مگر سیمای مه رویت بیا ای دلبر و جانم غم عشقت به دل دارم ای فسون گر من افسون کردی تو قلبم که تاب دیدارت ندارد |
دوش ديدم که ملائک باده و پيمانه زدند
عاشق روی تو اند و همه سر باز زدند
در ميان پريان عشق فروشی ميکرد
و اندر اين عشق جملگی دار زدند
عشق پيوند ميان دل ماست
واندر اين عشق پی دلدار زدند
ميدان دار ملائک به کجاست
کعشق را در اين ميدان جار زدند
عاشقان را جار زدن نبود مجال
کين عشق در قفس بار زدند
عشق های راستينت بر کجاست
کندر اين عشق بود که دل را دار زدند
عشق های واقعی درد دلند
واين عشق بود که روی دلدار زدند
وقتی داری فکر ميکنی که من دارم فکر ميکنم که تو داری فکر ميکنی که من به چی فکر ميکنم دلم ميخواد که فکر کنی که من به تو فکر ميکنم
دنیای بی وفایی ....... يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت : مراقب چشماي من باش
به او گفتم ز لعل لبهایت شدم مدهوش به مستی چشم سیاهم خندید و رفت گفتم جانم بگیر و جرعه ایی از جام لبهایت بده چون شنید مست لبهایش شدم خندید و رفت گفتمش بادۀ عشق بیار در بوسه هایی از لبم تعجیل کن بی وفا بوسه بگرفت از لبم اما خندید و رفت گفتمش ای سیه چشم خراب صبر کن نیشتر بر قلب تب دار می زنی چشم تو باغ نرگس شیراز دارد اندکی درنگ کرد اما عاقبت بر تمام آرزوهای دلم خندید و رفت
. ).

|
كاش وقتي زندگي فرصت دهد گاهي از پروانه ها يادي كنيم كاش بخشي از زمان خويش را وقف قسمت كردن شادي كنيم كاش وقتي آسمان باراني ست از زلال چشم هايش تر شويم وقت پاييز از هجوم دست باد كاش مثل پونه ها پر پر شويم كاش وقتي چشم هايي ابريند به خود آييم و سپس كاري كنيم از نگاه زرد گلدانهايمان كاش با رغبت پرستاري كنيم كاش دلتنگ شقايق ها شويم به نگاه سرخ شان عادت كنيم كاش شب وقتي كه تنها مي شويم با خداي ياس ها خلوت كنيم كاش گاهي در مسير زندگي باري از دوش نگاهي كم كنيم فاصله هاي ميان خويش را با خطوط دوستي مبهم كنيم كاش با چشمانمان عهدي كنيم وقتي از اينجا به دريا مي رويم جاي بازي با صداي موج ها درد هاي آبيش را بشنويم كاش مثل آب مثل چشمه سار گونه نيلوفري را تر كنيم ما همه روزي از اينجا مي رويم كاش اين پرواز را باور كنيم كاش با حرفي كه چندان سبز نيست قلب هاي نقره اي را نشكنيم كاش هر شب با دو جرعه نور ماه چشم هاي خفته را رنگي زنيم كاش بين ساكنان شهر عشق رد پاي خويش را پيدا كنيم كاش با الهام از وجدان خويش يك گره از كار دل ها واكنيم كاش رسم دوستي را ساده تر مهربان تر آسماني تر كنيم كاش در نقاشي ديدارمان شوق ها را ارغواني تر كنيم كاش اشكي قلب مان را بشكند با نگاه خسته اي ويران شوي كاش وقتي شاپرك ها تشنه اند |



یک قدم بیش اگر برداری...کلبه ای است رو به خیال...
اندکی مهمان باش...عشق در یک قدمی است...
یک قدم برداری... ره برگشتی نیست...
تا به سر حد جنون راه بسی کوتاه است!
تو فقط با ما باش! وهم در یک قدمی است!
به من آموختي معني عشق را
…
به من آموختي دوست داشتن به چه معناست!
قصه عشق را برايم خواندي و كلمه دوست داشتن
را
برايم معنا كردي…
به من درس عشق را ياد دادي ، و عاشق شدن را
برايم
معنا كردي…
تمام سختي ها و غصه هاي عشق را در گوشم
زمزمه
كردي ، و مرا عاشق خودت كردي!
اينك من معناي واقعي عشق را از تو ياد گرفته ام و
ميخواهم آن چيزهايي كه به من آموختي را عمل
كنم و
با عمل كردن با آنها عاشقت بمانم
نمي دانم محبت را بر چه کاغذي بنويسم که هرگز پاره نشودو بر چه گلي بنويسم که هرگز پرپر نشودو سرانجام بر چه قلبي بنويسم که هرگز سنگ نشود
یک سنگ کافی است برای شکستن یک شیشه کافی است، یک جمله برای شکستن یک قلب کافی است، یک ثانیه برای غرق شدن در عشق کافی است و یک دوست برای یک عمر زندگی کافی است.
ا1000بار 900 جمله عاشقانه را 800 جاي مختلف به 700 زبان پيش
600 نفر مطرح كردم.500 نفر از آنان 400 تاي آن را به 300 زبان
در
200 برگ ترجمه كردندو من آن را 100بار براي شما در 90 روز
روزي
80 بار خواندم و 70 جمله آن را 60 بار در 50 روز 40 بار
براي خودت تكرار كردي
30تاي آن را با 20 بار آموختي10 بار از
شما
9 سؤال كردم 8 مرتبه از 7 سؤال من را6 بار در فاصله 5 روز
جواب دادي
4 بار شما را در 3 جادعوت كردم 2 بار تمنا كردم تا 1 بار
بگويم
:دوستت دارم




![]()
![]()
دوستت دارم
لحظه ای که اسمت را بر زبان می آورم
دوستت دارم
زمانی که دستت، دستانم را می فشارد
دوستت دارم
زمانی که در کنار هم آینده ای مبهم را ورق می زنیم
و زمانی که از همان لحظه ها پلی می سازیم برای دوست داشتن
دوستت دارم
زمانی که در کنار هم نشسته ایم و گوییکه هیچگاه خیال برخاستن نداریم
دوستت دارم
و لحظاتی که با تو هستم همانند زدن پلکی سپری می شود
گمان کنم که این عشق است
و همان لحظه ای که دستم در دستان توست
![]()
![]()
خواستم زنـــدگي کنم در را بستند خواستم ستــــايش کنم گفتند خطرناک است
خواستم عـــــاشق شوم گفتند گناه است خواستم گريه کنم گفتند بهانه است
خواستم بخندم گفتند ديوانه است به راستي سخن گفتم گفتند بيهوده است
عشق>بزرگتره یا مادر![]()
هرکی از ته دل جواب بده![]()
خجالتم نکشه ![]()

هرگز دستي رو نگير وقتي قصد شکستن قلبش رو داري...
هرگز نگو براي هميشه وقتي مي دوني جدا ميشي...
هرگز نگو دوسش داري وقتي که بهش اهميت نميدي...
هرگز درباره احساست حرف نزن وقتي که واقعاً وجود نداره...
هرگز به چشماش نگاه نکن وقتي قصد دروغ گفتن داري...
هرگز بهش سلام نکن وقتي مي دوني خداحافظي در پيشه...
هرگز به کسي نگو تنها اونه وقتي تو ذهنت به ديگري فکر مي کني...
هرگز قلبي رو قفل نکن وقتي کليدش رو نداري...
هرگز به اين آسوني ها از دستش نده...
شايد هيچ وقت کسي رو پيدا نکني که اينقدر دوست داشته باشه...















تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست
تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام
تنهائي رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست
تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست
تنهائي رادوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در انتظار خواهم گريست وهيچ کس اشکهايم را نميبيند
اما از روزي که تو راديديم نوشتم
ازتنهائي بيزارم چون تنهائي ياد آور لحظات تلخ بي تو مردنم است است...........
از تنهايئ بيزارم زيرا فضاي غم گفته سكوتم تورا فرياد ميزند......
از تنهائي بيزارم چون به تو وابسته ام..........................
ازتنهائي بيزارم چون با تو بودن راتجربه کرده ام...........
از تنهائي بيزارم چون خداوندهيچ انساني را تنها نيافريد
از تنهائي بيزارم چون خداوند تو رابرايم فرستاد تا تنها نباشم...........
از تنهائي بيزارم زيرا هر وقت تنهائي گريه كنم دستهاي مهربانت رابراي پاک كردن اشكهايم كم مي آورم.......
از تنهائي بيزارم چون شيرين ترين لحظاتم باتوبودن است......
ازتنهائي بيزارم چون مرداب مرده تنم با آفتاب نگاه تو جان ميگيرد
ازتنهائي بيزارم چون کوير خشک لبانم عطش باران محبت از لبانت رادارد..........
از تنهائي بيزارم چون هنوز به قداست شانه هايت ايمان دارم
ازتنهائي بيزارم چون تمام واژه هاي شعرم باتو بودن را فرياد ميزند
ازتنهائي بيزارم چون هيچگاه تنهائي را درک نکردم هميشه وهمه جا درهم حال حضورت را در قلبم حس کردم
پس بگذار با تو باشم......
عاشقانه در آغوش پر مهر تو بميرم.......
تا هميشه ماندگار باشم...............